اشعار من خطاب به صاحب الزمان
خطاب به امام زمان (عج) در عزاي ابا عبدالله
قائم پرچم به دست مصطفي
تعزيَّت بهر حسين با وفا
يادگار مانده از خان رسول
شاهد ظلمت به خاندان بتول
آن همه داغ بلا در سنه ات
كي شود اي منتقِم آدينه ات
اي نگين خلقت آن آفرين
اي وصيَّ ماندگار آخرين
حيرتا بر صبر تو در كربلا
اي كه داني ماجراي نينوا
ناصرً هل من تويي اي مُنْتَظَر
تا به كي بر دشمنان داري نظر
تو شروع كاروان را ديده اي
ناله هاي حق طلب بشنيده اي
وارث حق را که افتاده است
با خدا پيمان خونين بسته است
كاروان پُر زِ كودکهاي خُرد
برتر از آنچه خليل با خود بِبُرد
ماجراي هجرت شاه جهان
رفتن قُربَنگَهِ خوبِ زمان
شاهد خيمه زدنها بوده اي
شاهد غُسلِ بدئنها بوده اي
العطش گويان زيادت كي رود
كي شود فرياد درون ني رود
چون كه مي لرزيد تنِ خِردان او
چون كه بي كس گشته بود خاندان او
قلب تو شاهد بر اين ايثار او
بر رُخِ نالان آن بيمار او
تو گواه بر سر جُدا گشتن شدي
شاهدي بر خامس پنج تن شدي
شاهد دامن كه آن آتش گرفت
دختري را كان عَدِو راهش گرفت
شاهد دامن كه آن آتش گرفت
دختري را كان عدو راهش گرفت
شاهد زينب كه تنها گشته است
كعبه ي گردش زِزنها گشته است
غيرتت شهره زآفاق و زمين
اي تو سرور مردمان عالمين
از اسارت ديده اي بس ماجرا
مهديت را كن برون اي داورا
هاشمی پور